سهراب:

.....
امشب غم به دیدار من می آید
مسافر دور افتاده از زادگاه
چمدانش را بسته و سوی وطن می آید...
امشب غم به دیدار من می آید
زاغک نشسته بر نهال امید
آواز می خواند و به سخن می آید...
ساعت من خوابیده است
من همیشه زمان را برایش می گویم
یک ربع به غم است
برای سر زدن به کلاغ همسایه
که بچه اش تازه متولد شده
ثانیه ها کم است...
درون اتاق مشغول می شوم
من چادر مشکی تنهایی را وصله می زنم
تنهایی من با حجاب است
صورت او خش ندارد
پاک مثل آب است....
.....
/ 0 نظر / 4 بازدید